ابراهم والنتاين ويليامز جكسون ( مترجم : منوچهر اميرى و فريدون بدره اى )
20
سفرنامه جكسن ( ايران در گذشته وحال ) ( فارسى )
فروغ روز را مىپوشاند » 1 . در عالم خيال گفتگوى آهستهء يو « 1 » و زير لب سخن گفتن تيتان را مىشنيدم كه بر خشم زئوس لعنت مىكرد . در روزگارى كه در دانشكده تراژدى « پرومته » را مىخواندم هرگز تصور نمىكردم كه روزى فرا خواهد رسيد كه صحنهء نمايشنامهء اشيل را ببينم . جويبارانى كه از دامنهء كوهها سرازير مىشد و گلههاى گوسفندانى كه در زير آسمان و در ميان برف درهم افتاده بودند داستان « كولخيس و پشم زرين « 2 » » را به يادم مىآورد . در راه سفر شنيدم كه بنابر روايتى كهن در روزگار قديم شبانان پس از چيدن پشمهاى گوسفندان و شستن آنها در رودخانه دنبال دانههاى زرى مى - گشتند كه به آنها چسبيده بود ، زيرا سيلابى كه از كوهها روان مىشد در ساحل رودخانه كه پوشيده از پشمهاى گوسفندان بود رسوبى از طلا به جاى مىگذاشت . پيداست كه هنوز افسانهء پاداش گرانبها از يادها نرفته است . اساطير يونان ، به ياد آوردن ادبيات قديم يونان و روم ( كلاسيك ) ، و انديشيدن به روزگارى كه در دانشكده درس مىخواندم سبب شد كه از ياد ايران غافل شوم و فراموش كنم كه بايد دربارهء اين سرزمين به تحقيق بپردازم نه دربارهء يونان . ظاهرا شرق را رها كرده و به ياد يونان افتاده بودم و مىبايست بار ديگر فكر و ذكر خود را متوجه مشرقزمين كنم . هر روز قطار راهآهن از كنار دشت پهناورى كه در زير كوههاى قفقاز قرار داشت مىگذشت اما فاصلهء دشت تا كوه هرگز از بيست ميل تجاوز نمىكرد . منظرهء طبيعت درين موقع از سال خشك و برهنه و ملالانگيز بود . سبزه و گياه به ندرت به چشم مىخورد مگر در جايى كه باد برف را از روى زمين سترده بود و نشانى از سرسبزى و خرمى آيندهء بهار مىداد . گلههاى كوچك گاوان با حالى پريشان
--> ( 1 ) . Io ، در اساطير يونان ، دختر « ايناخوس » ، پادشاه « آرگوس » . زئوس وى را دوست مىداشت و براى آنكه از حسادت « هرا » در امانش بدارد ، او را به صورت گوسالهء مادهاى در آورد . هرا كه به حقهء زئوس پى برده بود ، به انواع و اقسام به آزار و شكنجهء حيوان پرداخت . يو فرار كرد ، از بوسفور گذشت ، و چون به سواحل نيل رسيد ، به شكل نخستين خود درآمد و پسرى به نام « اپافوس » به دنيا آورد . م ( 2 ) . Colchis and the Golden Fleece . كولخيس در جغرافياى قديم به كشورى از كشورهاى آسيا اطلاق مىشد كه از شمال محدود بود به قفقاز ، از مشرق به ايبريا ، از جنوب به ارمنستان ، از جنوب غربى به پونتوس ، و از مغرب به درياى سياه . در اساطير يونان اين كشور « سرزمين مديا و پشم زرين » نام دارد ، و مقصود از پشم زرين پشم قوچ بالدارى بود كه ياسون ، به يارى مديا ، دختر پادشاه كولخيس كه به وى دلباخته بود ، دزديد و به يونان آورد . اين داستان را شاعران نامى باستانى يونان و روم چون آپولونيوس ، پيندار ، اورىپيد ، و ويرژيل منظوم ساختهاند . م